کد مطلب: 1501
 
تکرار/ اختصاصی سلام سربدار:
روایتی از سفر شهید بهشتی به سبزوار
يکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۲۵
۲
 
ایشان که آمدند سبزوار ، خیابان‌ها تاریک بود. همین طور زیر بغلش را بچه‌های انقلابی گرفتند و بردند سمت مسجد جامع. یک عده اما شعار می‌دادند كه "بهشتی بهشتی طالقانی را تو کشتی." اوضاع خیلی وخیم بود. از فرماندار سبزوار خواستیم که کاری بکند تا خون و خونریزی نشود.
 

 شهید بهشتی رئیس دیوان عالی کشور بود و سفر‌های استانی داشت. یک‌بار رفته بود مشهد که داخل پادگان یک تخم مرغ زده بودند به سینه‌اش. همان‌جا بخشیده بود طرفش را. در نیشابور هم یک بی‌ادبی نسبت به ایشان کرده بودند. 

آن زمان جنگ شدت گرفته بود و چراغ‌های تمام خانه‌ها خاموش بود، حتی روستاها. ما شب تا صبح گشت می‌زدیم و هر جا که پرده زده بودند اما نور بیرون زده بود، در می‌زدیم و می‌گفتیم: جلو این نور را بگیرید. کل ایران خاموشی بود. چون هواپیما‌ها بمب باران می‌کردند. خدا بیامرز شهید بهشتی در همان زمانی که خاموشی شدت داشت، آمد مشهد و از آن‌جا، نیشابور و بعد هم سبزوار. امام که می‌گفت: شهید بهشتی مظلوم بود. واقعاً خیلی مظلوم بود. 

ایشان که آمدند سبزوار ، خیابان‌ها تاریک بود. همین طور زیر بغلش را بچه‌های انقلابی گرفتند و بردند سمت مسجد جامع. یک عده اما شعار می‌دادند كه "بهشتی بهشتی طالقانی را تو کشتی." اوضاع خیلی وخیم بود. از فرماندار سبزوار خواستیم که کاری بکند تا خون و خونریزی نشود. از یک طرف یک عده منافق ریخته بودند توی خیابان و تند تند شعار می‌دادند، از آن طرف هم شهید بهشتی گفته بود که "‌با این‌ها کار نداشته باشيد. کسی به اینها حمله نکند. جوان هستند و خوب می‌شوند.‌" 

فرماندار سبزوار با فرماندار تهران تلفنی صحبت کرد و دستور دادند تا از چهار‌راه امام زاده تا مسجد پامنار، برق مسجد و برق خیابان روشن شود. برق روشن شد اما منافقین ول‌کن نبودند. هر چه به دهان‌شان می‌آمد می‌گفتند. حتی به طرفداران شهید بهشتی هم فحش می‌دادند. فحش‌های خیلی زشت. یک مرتبه خود بچه‌های انقلابی فعال شدند. حمله کردند و هفده، هجده نفرشان را گرفتند. برديم‌شان کمیته. 
ایشان در مسجد سخنرانی کردند. آن‌جا هم سر و صدا و همهمه راه انداخته بودند. توي صحبتش هم می‌گفت كه "این جوان‌ها از خودمان هستند، با این‌ها مدارا کنید. این‌ها بچه‌های انقلاب هستند. سن‌شان کفاف نمی‌دهد. با خشم و فشار وارد عمل نشوید." 

آخر شب، از مسجد آمدیم بیرون. جمعیت پیاده آقا را همراهی کردند. نمی‌شد ماشین بیاوریم. یادم است شهید اکبر افچنگی آمد که سریع خودت را برسان کمیته. رفتم کمیته. دیدم از طرف شهید بهشتی تلفن زده‌اند که"‌اگر کسی را به خاطر من گرفتید، من راضی نیستم. همه را آزاد کنید.". همه آن‌هایی را که گرفته بودیم با عزت و احترام آزاد کردیم.


* راوی: محمدرضا هوشمند

Share/Save/Bookmark


۱۳۹۱-۰۵-۱۵ ۱۷:۱۷:۳۳
خیلی جالب و خواندنی بود (1256)
 
سروش
Latvia
۱۳۹۳-۰۴-۲۶ ۱۹:۴۳:۰۷
آفرين
مطلب تر و تازه اي بود فقط كاش ميگفتي اينها در شرليطي بود كه حضرت امام هر دو گروه رو به سكوت و مدارا دستور داده بودند اما بي ولايت ها با ناسزا سزاتر بودند (25503)