کد مطلب: 12612
 
حاشیه‌نگاری طلبه سبزواری از حضور فعالان فرهنگی افغانستان در سبزوار:
سفر به هرات از حسینیه هنر سبزوار/ منبر دهه اول محرم، هرات!
چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۵:۱۹
 
بعد از جلسه با یکی از دوستان تماسی داشتم و گفتم که منبر دهه اول محرمت در هرات است، جایی دیگر قول ندهی؛ شوخی ای بود که دلم می خواهد محقق بشود، ولی با استقبال شدیدی مواجه شدم و بنا شد برنامه ریزی بکنیم برای اوّلین فرصت تا راهی هرات بشویم. ان شاء الله
یادداشت حجت‌الاسلام حمید اسماعیل زاده مسئول مجموعه فرهنگی بصائر سبزوار در حاشیه سفر مسئولان بزرگترین مجموعه فرهنگی مذهبی شیعی شهر هرات افغانستان به سبزوار:

دیروز خبر دادند دو نفر از فعالین فرهنگی از هرات افغانستان به سبزوار می آیند و در حسینیه هنر (دفتر تاریخ شفاهی) جلسه دارند. یکی از بچه‌های دفتر هم زنگ زد و دعوت کرد و گفت دوستان را هم خبر کنید.

با یکی از دوستانی که مدت هاست دغدغه فعالیّت در حوزه افغانستان و افغانستانی ها را دارد صحبتی کردم و تاکید کرد که این ارتباط را غنیمت بدانیم تا شروع یک عملیّات و کار باشد ان شاء الله.

وقتی به مکان جلسه رفتم، دنبال دوستان افغانستانی می گشتم که دو نفر کت و شلواری را دیدم. همان اول رفتم با آغوش باز و با ذوق و شوقی غیر قابل وصف با آنها روبوسی کردم و خوش آمد گفتم. واقعا در پوست خودم نمی گنجیدم از اینکه بعد از مدت ها یک عزیز افغانستانی را ملاقات می کنم، آن هم یک مقیم و ساکن افغانستان.

آقای علیزاده جوانتر بود از آقای حسینی. با اینکه در پوستری که جلسه را اطلاع رسانی کرده بودند آقای علیزاده معمم بود ولی در جلسه با کت و شلوار حاضر شده بود و می گفت که در افغانستان معمم است.

کنار آقای حسینی نشستم تا قبل از جلسه بتوانم آشنایی اجمالی ای داشته باشم. برای اینکه سر گفتگو را باز کنم صحبتم را از اربعین شروع کردم و ارتباطی که با برادران افغانستانی داریم و البته مشکلاتی که برای آنها هنگام خروج از مرز به وجود می آید و ... و اینکه باز هم خود اهل بیت علیهم السلام ما شیعیان را به هم نزدیک کردند و گرنه نسبت به برادران افغانی تصور نادرست و غلطی داشتیم، متاسفانه.

جلسه شروع شد. ابتدای جلسه فیلم دیدار آقا با خانواده های شهدای مدافع حرم افغانستانی در حرم امام رضا علیه السلام پخش شد، آن کلیپ معروفی که مادری می گوید پسرم مثل اربابش شهید و ... اشک همه در آمده بود.

آقای علیزاده و حسینی صحبت هایشان را شروع کردند و توضیحات خوبی در مورد فرهنگ و تاریخ افغانستان دادند که مهم ترین چیزی که برایم جالب بود و تا آن لحظه نشنیده بودم نقش مهدی هاشمی معدوم در اختلافات افغانستان بود که خیانت های بزرگی کرده بود.

باید تحقیقی کامل انجام بدهم ولی آقای علیزاده می گفت، مهدی هاشمی نماینده آقای منتظری و امام در افغانستان بود و وقتی می آمد افغانستان مردم میلیونی به استقبالش می آمدند و ساعت ها منتظر می ماندند تا دستش را ببوسند، چون افغانستانی ها بر خود واجب می دانند که دست سید را ببوسند، مثل ما که پیشانی سادات را می بوسیم. و امامی که سید است بوسیدن دست نماینده اش واجب است.

آقای حسینی خاطراتی تعریف کرد مبنی بر اینکه مردم افغانستان به شدت ظرفیتی آماده و دلی سوزان دارند و پذیرای خیلی از مسائل هستند، می گفت موسسه ای غربی عده ای از خانواده های شیعه را مسیحی کرده بود، و آنها هم کلاً دین و آئین اسلام را کنار گذاشته بودند. تا اینکه محرم رسید و شد شب هفتم محرم. شب هفتم محرم در افغانستان شب حضرت ابوالفضل علیه السلام است و شب علم کشی است و شب جوانان. آن شب همه شان آمدند و اعتراف کردند و توبه کردند و مسلمان شدند و تصمیم گرفتند بروند آن موسسه را تعطیل کنند. می گفت صبح که رفتیم دیدیم مسئولین آنجا فرار کرده اند، حتی درها را باز گذاشته بودند.

دنبال فرصت بودم وارد گفتگو بشوم، که لابه لای حرف های آقای حسینی این مطرح شد که ما باید با همدیگر تعامل داشته باشیم، شما به افغانستان بیایید و آنجا ما تمام امور شما را تامین می کنیم حتی امینت شما را.

سوالم را پرسیدم، اولش هم با شعری از محمدکاظم کاظمی شروع کردم:
بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد
شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید
این‌سان برای ما و تو میهن درست شد
یعنی که از مصالح دیوار دیگران‌
یک خاکریز بین تو و من درست شد
بین تمام مردم دنیا گل و چمن‌
بین من و تو آتش و آهن درست شد
یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم‌
یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد
یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی‌
یک سو من ایستادم و دشمن درست شد

گفتم: همانطور که خودتان هم فرمودید، ما دلمان می سوزد که برادر افغانستانی و هزاره ای را در ایران فقط به صورت یک کارگر می بینیم، و طبیعتا وقتی هم به کشورش برگردد به عنوان یک کارگر بیشتر بر نمی گردد. ولی ما دلمان می خواهد یک افغانستانی وقتی به کشورش بر می گردد به عنوان یک فرمانده، سرباز و افسر فرهنگی برگرد، به کشوری برگردد که مردمش بیش از چیزی که ما تصورش را بکنیم شاگر مکتب امام خمینی رحمه الله هستند. دعوت کردم از آقای حسینی تا با جمعی از افغانستانی ها به ایران بیایند تا اینجا با هم  گفتگویی بکنیم و برنامه ریزی ای داشته باشیم که دیدم آقای حسینی مشتاق تر بود که ما برویم چون می گفت آمدن ما سخت تر است تا آمدن شما.

یک چیز جلسه خیلی من را اذیّت می کرد.خب دو نفر از هرات آمده اند ایران، نگاه ما به این افراد و این جلسه چیست؟ این که صرفا بخواهیم تاریخ افغانستان را بشنویم؟ خب بعدش؟ تا کی باید خودمان را درگیر مباحث نظری و تئوری بکنیم. یعنی واقعا این جلسه نباید یک خروجی عملی داشته باشد؟ یعنی نباید قدمی در رفع چندین مشکلی که در افغانستان مطرح شد برداشته شود؟
به همین خاطر سوالاتی که در طول جلسه پرسیده می شد چسبیدن به فرع بود و غفلت از اصل. یعنی دغدغه افراد تکمیل اطلاعات تاریخی و سیاسی شان بود که البته دغدغه من هم بود، ولی نباید این غرض اصلی بشود. چرا که مشکل عقب افتادگی ما در بعضی امور همین است که آدم های با دغدغه ای هستیم ولی عمل و حرکتی از ما سر نمی زند.

وقتی دو نفر از افغانستان به اینجا می آیند و می گویند یک راه حل مشکل افغانستان تعامل و رفت و آمد ایرانیان است، نباید در همین جلسه همه بگویند خب بیایید برای این تعامل فکری بکنیم؟ نباید عدّه ای بگویند خب کِی برویم افغانستان؟ اینها باید مهم باشد نه اینکه باز برایمان دغدغه بشود ساختار سیاسی افغانستان در فلان مساله چیست و جنگ شوروی در چه سالی بود و قضیه احمدشاه مسعود چه بود. که همه این اطلاعات ضروری هستند، ولی وقتی کوله ات را بستی تا به افغانستان بروی تا کاری بکنی، لب مرز هم که شده در عرض یک ساعت می توانی آگاهی هایی از این دست کسب کنی، چرا که ربّما کارشناس مسائل افغانستان که با یک افغانستانی معاشرت ندارد. الان مشکل ما در عالم، علم نیست انگیزه و عمل است.

و لذا من وقتی در جلسه خیلی تحققی صحبت می کردم که ما حتما به افغانستان می آییم و جدی هم از شما دعوت می کنیم که به ایران بیایید، احساس کردم مثل یک لکه روی پارچه سفید شده ام که اصلا به آن پارچه نمی آید و من هم به آن جلسه نمی آمدم.

جالب اینکه بعد از جلسه یکی از اعضای جلسه گفت: شما انگار همین الآن آمده بودید که راهی افغانستان بشوید، که گفتم بله همینطور است.
جلسه که از رسمیت افتاد آقای حسینی رفت بیرون و آقای علیزاده ماند، من و بهروز شهرآبادی توضیحات مفصلی در مورد کاری که انجام می دهیم دادیم و گفتیم که کار اگر می خواهد تاثیرگذار باشد باید به تربیت نسل فردای افغانستان منجر شود، و تجربه های خوبی اینجا در ایران برای این کار هست.
بنا شد در یکی از فرصت های تبلیغی مثل ماه محرم برویم تا ببینیم خدا چه رقم می زند.
بعد از جلسه با یکی از دوستان تماسی داشتم و گفتم که منبر دهه اول محرمت در هرات است، جایی دیگر قول ندهی؛ شوخی ای بود که دلم می خواهد محقق بشود، ولی با استقبال شدیدی مواجه شدم و بنا شد برنامه ریزی بکنیم برای اوّلین فرصت تا راهی هرات بشویم. ان شاء الله

امام خمینی رحمه الله:ما شریک غم همه مظلومین جهان هستیم، و پشتیبان همه مظلومان جهان. باید مظلومان جهان که هستند خودشان قیام کنند بر ضدمستکبرین. مستضعفین نباید بنشینند که دولتهایشان این کار را بکنند، خودشان انجام بدهند. خداوند ان شاء الله اسلام و مسلمین را قدرت بدهد.۲۹ بهمن ۱۳۵۹
Share/Save/Bookmark